آشنائی با PC در لویزان تهران

404 Not Found

404 Not Found


nginx/1.10.3
دانلود       download

آشنائی با PC   در لویزان تهران

سید محمد فواد  ابراهیمی

مدرس ریاضیات و کامپیوتر مراکز تربیت معلم سنندج

۱۴ الی ۳۰ مرداد  ۱۳۶۹  شمسی

 

در مدت ۸ سال جنگ عراق با ایران ما حال و هوای ویژه‌ای داشتیم و تمام لحظات با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردیم. درست درآن زمان درسایر کشورها کامپیوترهای هوشمند طراحی می‌شدند! میکروپروسسورها روز به روز و یا بهتر بگویم لحظه به لحظه جایشان را به نوع پیش‌رفته‌تر و قوی‌تر از خود می‌دادند. PC ها با حجم کوچک رومیزی به بازار فرستاده شدند. personal computer  مدت‌ها بود که مردمان اروپا و آمریکا و ژاپن وحتی کشورهای آن‌طرف خلیج فارس به بازی با کامپیوتر پرداخته بودند. در ایران اصلاً خبری از PC نبود. هرگز سال ۱۳۶۵ شمسی را فراموش نمی‌کنم که با دوستم مهرداد فتاحی و مهندس حسن صفاکار رشتی به طبقه‌ی بالای ساختمان بلندی در خیابان طالقانی تهران به دفتر یک شرکت الکترونیکی پیش آقای مقبلی رفتیم. او تازه از آمریکا برگشته بود و یک PC با خود آورده بود. روی صفحه‌ی مانیتور آن برایمان از زبان جی‌دبلیو بیسیک  GW – BASIC ‌گفت و ما حیران و مبهوت و با دهان باز هم به دستگاه کامپیوتر و هم به علم و دانش آن پسر جوان فکر می‌کردیم! همان شد که چند سال بعد این‌جانب به‌عنوان دبیر جوان ریاضی شهر سنندج برای دیدن اولین دوره‌ی کامپیوتر راهی پایتخت شده و در تابستان ۱۳۶۹ در لویزان تهران با اولین اطلاعات جدید کامپیوتری آشنا شدم. پس از پایان جنگ عراق با ایران در سال ۱۳۶۸ شمسی، دکترای ریاضی جناب محمدعلی نجفی وزیر وقت آموزش وپرورش ایران برنامه‌ی تدریس کامپیوتر به دانش‌آموزان سال سوم ریاضی دبیرستان را مطرح و مقدمات کار با گذاشتن دوره برای تعدادی از دبیران مجرّب ریاضی سراسر کشور در تهران جنبه‌ی اجرائی پیدا کرد. برای تاٌمین نیروی آموزشی کارآمد جهت برگزاری کلاس‌های آزمایشی درس” آشنائی با مبانی کامپیوتر و انفورماتیک” در مراکز استان‌های کشور، تعداد ۴۴ دبیر ریاضی جوان و پر انرژی از تمام استان‌ها را برای گذراندن دوره‌ی کامپیوتر فرا خواندند. که این‌جانب و آقایان جمال‌الدین جهانتابی و سیدرضا حسینی از استان کردستان به وزارت‌خانه‌ی متبوع معرفی شدیم. ساعت ۵/۶ صبح روز شنبه ۱۳/۵/۱۳۶۹ من چمدان به‌دست از خانواده‌ام خداحافظی کرده تا راهی تهران شوم. با ماشین کرایه به ترمینال بزرگ سنندج رفتم. وقتی رضا را دیدم پرسید بلیط کدام تعاونی را خریده‌ای؟ با نشان دادن بلیط تعاونی پنج، او دریافت که باید روی صندلی‌های ۱ و۲ پشت سر راننده بنشینیم. ساعت ۸ صبح حرکت اتوبوس به‌سوی تهران آغاز گردید. از توصیف جاده و فضای داخل ماشین صرف‌نظر می‌کنم. جمال به‌خاطر داشتن تدریس در کلاس تا آخر روز شنبه، شب یکشنبه حرکت می‌کرد تا صبح یکشنبه ۱۴/۵/۶۹  در دوره حاضر شود. من در دوره‌ی لیسانس ریاضی سه واحد تئوری کامپیوتر با زبان فورترن را گذرانده بودم و آگاهی مختصری از این اعجوبه‌ی قرن ۲۰ داشتم. هر چند من به رضا گفته بودم که بین راه غذا نخوریم تا به شام دوره می‌رسیم، اما موقع نهار من بیشتر از او گرسنه بودم و به خوردن چلوکباب مبادرت کردیم! ساعت ۵/۴ عصر وارد ترمینال غرب تهران شدیم و یک تاکسی ویژه با ما قرارگذاشت با ۱۵۰ تومان ما را به لویزان ببرد. ما کنار تاکسی ایستادیم و او به‌دنبال مسافر رفت تا این‌که با یک پیرمرد قد بلند برگشت و با او درگفتگو بود. پیرمرد می‌گفت من یک ماشین دربست به سلطنت‌آباد می‌خواهم و راننده می‌گفت شما بفرمائید جلو بنشینید این دو نفر هم به لویزان می‌روند و…! تا پیرمرد خواست بگوید که نمی‌شود، من به سخن آمده و گفتم، ما دو نفر شهرستانی به هم‌صحبتی شما نیازمندیم. بفرمائید سوار شوید، ما مهمان شما هستیم بفرمائید خواهش می‌کنم! راننده هم فوری درب جلو را باز نگه‌داشته و پیرمرد با خنده‌ای مسرت‌بخش سوار شد. من و رضا در ردیف عقب جا گرفتیم. راننده‌ی ریش تراشیده و سبیلو و خوش قیافه پشت فرمان نشست و به طرف مقصد گاز داد. فواد ساکت نشد و با گفتن یک دوبیتی هر دو نفر جلو ماشین را به وجد آورد! آن‌ها از لهجه فهمیدند که کورد هستیم. پیرمرد که با حالت سخنش می‌رساند نظامی رده بالای دوران گذشته بوده گفت در بانه و سقز بسیار بوده‌ام و راننده هم گفت من نیز خلبان اخراجی هستم و هر دو به حرف آمده و گفتند و گفتند تا این‌که پیرمرد در مقصدش ۳۰۰ تومان داد و پیاده شد و تاکسی ما را به سمت خیابان سخندان برد! چون بلد نبود از خیلی‌ها سئوال کرد تا بالاخره در جلو مجتمع آموزش عالی فنی انقلاب اسلامی شماره یک تهران متوقف شدیم. وقتی با رضا چمدان و ساک به‌دست وارد محوطه شدیم، در جلو کیوسک اطلاعات با استقبال بد نگهبانان روبه‌رو شدیم! آن‌ها می‌گفتند اصلاً در این‌جا خوابگاهی نداریم و ما اصلاً از برنامه‌ی دوره‌ای که شما می‌گوئید هیچ اطلاعی نداریم. آقای رفیعی از آقاجاری و سپس یک نفر از همدان بنام محمدرضا طلمیمیان نیز آمدند. به نگبانان گفتیم در ابلاغ ما آدرس این‌جا را داده‌اند. آن‌ها گفتند اشتباه است! بروید فردا صبح بیائید الآن قسمت اداری تعطیل است وکسی این‌جا نیست. همدانی گفت رسم دوره‌ها این‌طور نبوده، همیشه یکی دو شب قبل از تشکیل دوره افراد را می‌پذیرند وخواب‌گاه وغذا و…! نگهبان‌ها  اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند و حتی شماره‌ی تلفن رئیس مجتمع فنی را به ما نمی‌دادند!  حتی یکی از آن‌ها صندلی زیر رضا را کشید که چرا جای بزرگان نشسته‌ای؟ طلمیمیان همدانی عصبانی شد و به بهانه‌ی بی ادبی کردن آن مرد به یک معلم، با آن‌ها درگیر لفظی گردید و گفت من معاون آموزشی اداره‌ی آموزش و پرورش همدان هستم و شماها به قوانین آشنا نیستید و من اعلام جرم می‌کنم و…! دراین گیرودار بودیم که ماشین رنوپنج سید‌احمد حسن‌پور از بابل رسید که اسماعیل یزدانی‌پرائی از ساری را به‌همراه داشت.آن‌ها نیز به  جمع ما پیوستند. درکنار درب مجتمع چند کیوسک تلفن بود که یکی از آن‌ها مربوط به راه دور بود. من از فرصت استفاده کرده و با خانواده‌ام در سنندج صحبت کردم. سکه‌هایم تمام شد و سخن قطع گردید. بالاخره نگهبان‌ها مجبور شدند به یک مقام مسئول مجتمع تلفن بزنند. معلوم شد که کلاس‌ها در این مجتمع فنی شماره یک برگزار می‌شود، ولی خواب‌گاه درمجتمع آموزش عالی فنی انقلاب اسلامی شماره ۲ در یافت‌آباد می‌باشد و ما می‌بایست به آن‌جا می‌رفتیم! سرمان سوت کشید! چرا که ما در شمالی‌ترین قسمت تهران بودیم و ساعت ۷ غروب بود و بیشتر از یک ساعت علاف شده بودیم و یافت‌آباد در جنوبی‌ترین قسمت تهران قرار داشت! چه بکنیم و چه نکنیم! حسن‌پورگفت سوار شوید. دو شمالی درجلو رنو‌پنج و چهار نفر بقیه در ردیف عقب رنو  انبار شدیم! رنوپنج چون گلوله‌ای ثقیل به‌راه افتاد. من شوخی‌هایم گل کرده بود. به حسن‌پور گفتم مسیر شما کاملاً معلوم است فقط راه سرازیری را برو نهایتاً از یافت‌آباد سر در خواهی آورد و اگر پلیس جلو ما را گرفت فقط بگوئید ما گروه هندسه و عازم خواب‌گاه یافت‌آباد هستیم! در ضمن گفتم، اگر بعد از ساعت ۸ به خواب‌گاه برسیم شام هم تمام شده و امشب را باید گرسنه به‌سر ببریم! فواد ادامه داد: شنوندگان عزیز توجه فرمائید هم اکنون رنوی حامل گروه هندسه هم‌چون یک سفینه‌ی سرگردان در فضا به سمت ستاره‌ی وگا درحرکت می‌باشد و…! حسن‌پور راننده‌ی رنو خیلی خوشش آمد و دیگران نیز اظهار مسرت نمودند. تعداد اعضای داخل ماشین را ۲+۴ گفتم! دو نفر در جلو و چهار نفر در عقب رنوپنج و با گزارش رادیوئی سخنان الساعه‌ای راجع به اعضای کنفرانس ۲+۴ می‌گفتم که حسابی حسن‌پور را مبهوت گردانیده بود. یزدانی اهل ساری فقط می‌خندید و طلمیمیان همدانی تحسین می‌نمود و رفیعی اهل آغاجاری آفرین می‌گفت و سیدرضا سنندجی سکوت می‌کرد و فواد هر لحظه بیشتر از پیش شنگول‌تر می‌شد و گزیده می‌گفت. حدود ۵/۱ ساعت در داخل تهران راه پیمودیم. در خیابان شوش که هوا کاملاً تاریک شده بود، در یک مسیر بن‌بست ماشین در حال دنده عقب به داخل چاله‌ای افتاد! همه پیاده شدیم و ماشین را درآوردیم. من گفتم: آیا یافت می‌شود این یافت‌آباد؟ مثل آن‌که یافت می‌نشود! و این حرف‌ها باعث شده بود که گروه هندسه بیشتر به فواد توجه کنند و اظهار خوشحالی بنمایند. لذا با پرسش از مردم راه یافت‌آباد را پیدا و خلاصه با دردسر به جلو مجتمع فنی شماره دو رسیدیم. ماشین را داخل محوطه برده و دیدیم کسی به کسی نیست! به‌سوی ساختمان خواب‌گاه که حدود یک کیلومتر پائین‌تر از درب مجتمع بود حرکت کردیم. چمدان در دست من سنگینی می‌کرد. وقتی وارد طبقه‌ی همکف شدیم با سالن سلف سرویس روبه‌رو شدیم که درش بسته بود و حرف فواد به اثبات رسید. از طریق پلکان‌ها به طبقه‌ی اول رفته، درب هر اتاقی را می‌زدیم چند نفرآن‌را اشغال کرده بودند. تا این‌که نهایتاً من سالن شماره ۱۱۲ را یافتم که شامل دو قسمت بود! دیواری چوبی سالن را به دو اتاق کوچک‌تر تقسیم کرده بود که در هرکدام دو تا تخت دو طبقه وجود داشت. آن اتاقی که در به تویش باز می‌شد توسط یک نفر نشانه شده بود. ولی آن یکی را که حکم پستو داشت خالی یافتم! تخت زیرین کنار دیوار را برای خودم نشان کردم. رضا هم به طبقه دومش رفت و دو شمالی هم در تخت روبه‌روی ما، روی هر تخت در هر طبقه یک تشک ابری و یک بالش ابری ویک پتو موجود بود. طلمیمیان همدانی و رفیعی آغاجاری دراتاق مجاور جای گرفتند. آقای اسمعیل احمدی از همدان نیز رسید. سری به دستشوئی زدم، دیدم خیلی وضع ناجور است. طلمیمیان کمی نان و پنیر به‌همراه داشت هرکدام تکه‌ای خوردند و به بحث نشستیم. عده‌ای دوش گرفتند و درساعت ۱۱ خوابیدیم. هوا بسیار گرم بود و در میان عرق تا صبح دست و پا زدیم. فواد دو تا ملحفه‌ی تازه‌ی خود را گسترده و در آن خوابید و رضا حسادت برد!

صبح یکشنبه ۱۴/۵/۱۳۶۹ من ساعت ۵ بلند شده و همه را بیدارباش دادم وگفتم:گروه هندسه بپا خیزید که وقت حرکت و جنبش است. بعد از نظافت درساعت ۵/۵ به سلف سرویس رفتیم و نان و چای و پنیر خورده شد. خیلی شلوغ بود معلوم شد برای دوره‌های مختلفی معلمین از سراسر ایران به تهران آمده‌اند و همه در خواب‌گاه یافت‌آباد هستند. به آقای عزیز قانعی از سنندج برخوردم که برای دوره‌ی آمار بهداشتی و حیاتی به تهران آمده بود. آقای حسین توحیدنژاد  اراکی که ماه گذشته در کنفرانس ریاضی کرمان با وی آشنا شده بودم، نیز حضور رساند و گفت با زنش به تهران منتقل شده‌اند و هم اکنون درگیر گرفتن جای در منطقه‌ی خوب هستند. حسین مدرکی روکرد که استان‌های کردستان و همدان و مرکزی و… باید در مرکز شهید شمسی‌پور واقع در میدان ونک دوره‌ی کامپیوتر ببینند و بقیه‌ی استان‌ها در مرکز لویزان. با همین خیال، همه‌ی ما سوار بر اتوبوس سرویس میدان ونک شدیم. وقتی درساعت ۷ ربع کم به آن‌جا رسیدیم متوجه شدیم که مدرک آقای توحیدنژاد منسوخه است و در اداره‌ی آموزش و پرورش اراک، عوضی به وی داده شده و مربوط به دوره‌ای دیگر برای کارمندان است! حسین معرفی‌نامه‌اش را به من داد تا در لویزان تحویل دهم و خود به‌دنبال کارش رفت. درضمن وقتی عکس‌های کرمان را از طرف من دریافت کرده بود نامه‌ای نوشته که برایم پست کند آن را از کیفش در آورد و خودش پستچی شد! خلاصه ما چند نفر با دو بار ماشین دربستی گرفتن خودمان را در ساعت ۵/۷ به لویزان رساندیم و هر کدام ۱۳۵ تومان کرایه دادیم! درآن‌جا معرفی‌نامه‌ها جمع شد و در قسمت انستیتو انفورماتیک در اتاقی که کلاس آشنائی با مبانی کامپیوتر بود نشستیم. مهندس محمد نیک‌خو رئیس انستیتو مکانیک که مدیر دوره‌ی کامپیوتر بود برایمان سخن راند و گفت استاد اسماعیل بابلیان که دکترای آنالیزعددی دارد درس تئوری کامپیوتر را به شما خواهند گفت و در دو کارگاه کمودور و پی‌سی نیز با کامپیوتر کار خواهید کرد و برای اولین بار در تاریخ ضمن خدمت معلمان ایران، امسال ما به شما در پایان دوره گواهی‌نامه خواهیم داد. سپس قرار شد برای گوش دادن به سخنان دکتر حداد عادل به یک سالن دیگر برویم. با دکتر بابلیان روبه‌رو شده  و دست دادیم و حسن‌پور او را بوسید. آقای جمال جهانتابی هم ساک دردست از سنندج رسید. به آقای بهروز همتی از باختران برخوردم که در دبیرستان و زمان دانشجوئی قبل از انقلاب هم‌کلاس من بود. محوطه‌ی مجتمع آموزشی لویزان بسیار زیبا و معلوم شد که آمریکائی‌ها آن‌جا را ساخته‌اند و مدرسه‌ی بچه‌های آن‌ها از دبستان تا دانشگاه بوده است. سقف بی‌دیوار روی راه‌روهای محوطه  در موقع بارانی آمد و رفت هر قسمت را به قسمت دیگر بدون اشکال نموده و در موقع آفتاب نیز سایه‌بان خوبی است! بعد از مدتی معطلی و آشنائی با محیط و دیدن هم‌کاران آشنا در ساعت ۱۰ صبح دکتر حداد عادل و معاونش مهندس پورسعید جوان همراه جمعی دیگر وارد اجتماع دبیران در سالن شدند و در ردیف اول نشستند. آب یخ و میوه روی میز قرار داشت. ابتدا مهندس پورسعید ضمن اعلام برنامه آقای حداد عادل را به جای سخن‌رانی فرا خواند. ایشان از ” اولین دوره‌ی ضمن خدمت دبیران ریاضی در زمینه‌ی کامپیوتر”  که اجرا می‌شد صحبت کرد و گفت: امسال بطور آزمایشی فقط در مرکز استان‌ها درس کامپیوتر درسال سوم ریاضی فیزیک تدریس می‌شود و کار با کامپیوتر را به مرحله‌ی اجرا می‌گذاریم. تا انشاءالله از سال بعد سراسری گردد. کامپیوتر موجودی است که فاصله‌ی فکر را با عمل کم می‌کند و در واقع با استفاده از کامپیوتر می‌توان فکری را در زمان کوتاه اجرا نمود. می‌دانیم که سرعت توام با دقت بیشتر، توانائی به‌وجود می‌آورد. امروزه کامپیوتر به‌صورت یک واقعیت حضور خود را در میان زندگی انسان‌ها ظاهر کرده و رویاروئی با آن امری اجتناب ناپذیر شده است. حتی در تصادفات از کامپیوتر استفاده می‌شود تا تشخیص دهند چه کسی مقصر است! چندی قبل که در دوسلف‌دورف آلمان از نمایشگاهی دیدن می‌کردم متوجه شدم که در چاپ کتاب‌های درسی از کامپیوتر استفاده می‌کنند. حروف‌چینی کتاب هم اکنون کامپیوتری شده است. پیدا کردن اغلاط و تصحیح کردن آن‌ها توسط کامپیوتر با سریع‌ترین صورت ممکن انجام می‌شود. تشخیص و انتخاب رنگ‌ها در چاپ تصاویر در کتاب‌ها به عهده‌ی کامپیوتر است. ما در آموزش و پرورش ابتدا باید کامپیوتر را بشناسیم و سپس از آن در برنامه‌ریزی‌ها استفاده بکنیم. پس کامپیوتر در آموزش و پرورش دو تا حضور دارد یکی در شناخت خودش و دیگری استفاده ازآن در آموزش. آقای بابلیان و خانم صحت‌نیاکی که تازگی به ورشو سفر کرده و دوره‌ای دیده‌اند مشغول تاٌلیف کتاب کامپیوتر مربوط به دانش‌آموز سال سوم ریاضی هستند که امیدواریم برای مهر ۱۳۶۹ آماده شود تا مرحله‌ی آزمایشی تدریس آن شروع گردد. اگر طرح جدید را خوب بتوانیم اجرا کنیم و خوب جا بیفتد از مهر سال۱۳۷۰ شمسی عمومی خواهد شد و یواش یواش طرح کاد را برخواهیم داشت. شما آغازگران این راه بسیار معجزه آفرین هستید. شما که به عنوان پر توان‌ترین و فعال‌ترین دبیران ریاضی مراکز استان‌ها به این‌جا آمده‌اید در این دوره با خود کامپیوتر و چگونه استفاده کردن از آن آشنا می‌شوید و امیدوارم مشکلات و کمبودها را تحمل و با دست پر به شهر خود برگردید و با جدیّت کار تازه و جدید را شروع نمائید. آغازگران دو تا وظیفه دارند یکی ایجاد راه و دیگری پیمودن راه، به درستی عاشقان دنیا را می‌سازند و عاقلان بهره‌برداری می‌کنند! از شما تقاضا دارم کامپیوتر را به‌طور جدّی به بچه‌ها معرفی کنید ولی غافل از بعد فرهنگی آن نباشید و بچه‌ها را مسخ نکنید. هرچه باشد کامپیوتر یک وسیله درخدمت فکر و اندیشه‌ی انسانی است. در حین سخن‌رانی میوه صرف شد. من به‌جای دوستان به‌ویژه آقای محمد داودی نوشهری که حضور فیزیکی نداشت، دو تا سیب و سه عدد خیار و یک شفتالوی اضافه برسهمیه خوردم. خانم دکتر صحت‌نیاکی نیز وارد سالن شد و درکنار دکتر بابلیان نشست. من مرتب هرسال در کنفرانس‌های ریاضی و یا دوره‌های تربیت مدرس دکتر بابلیان را می‌دیدم و در واقع در اجرای تغییرات روش تدریس کتب ریاضی مقاطع ابتدائی و راهنمائی هم‌کار بودیم. مهندس پورسعید از مهندس موسوی رئیس مجتمع لویزان به‌خاطر همکاری صادقانه قدردانی کرد. بعد از اتمام جلسه برای شرکت در اولین کلاس تئوری به اتاق ۱۰۱ در انستیتو مکانیک رفتیم. ساعت ده و ۴۵ دقیقه آقای دکتر بابلیان سرحال و قبراق پس ازگفتن بسم الله الرحمن الرحیم روی تخته نوشت: برنامه‌ی تئوری درس کامپیوتر شما شامل دو قسمت است: ابتدا تاریخچه‌ی کامپیوتر و شناخت آن و سپس کاربرد و برنامه‌ریزی روی کامپیوتر. بعد گفت از آن‌جا که تعداد کامپیوترهای PC یازده تا و هم‌چنین کمودورها ۱۱ دستگاه  می‌باشد، لذا کلاس ۴۴ نفری شما به دو دسته یا گروه A و B تقسیم می‌شوید که هر گروه ۲۲ نفر و در هر کارگاه کامپیوتر یک گروه کار خواهدکرد و هر دو نفر با یک کامپیوتر و بهتر آن است که آن دو نفر همشهری باشند تا هم‌دیگر را تحمل کنند و… من و گروه هندسه در گروه B قرار گرفتیم. البته این کار به توصیه‌ی من صورت گرفت. چون وقتی برنامه‌ی دوره را نگاه کردم دیدم گروه B در روزهای پنجشنبه ساعت ۵/۲ از مرکز PC خارج شده و جایش را به گروه A می‌دهد و در نتیجه می‌توانستیم زودتر به داخل شهر برویم. این هوشیاری من بیشتر به نفع حسن‌پور بابلی تمام شد چرا که او می‌توانست با ماشین شخصی به بابل برود و شب جمعه را به انجام وظایف شرعی خود بپردازد! وقتی این نکته را برایش شرح دادم بیشتر عاشق فواد شد. آقای بابلیان در ادامه‌ی سخنان خود گفت: زبانی را که کار خواهیم کرد Basic است. هرچند ضعیف‌ترین زبان کامپیوتری است ولی برای آموزش مناسب است و ساده‌ترین زبان‌های غیرطبیعی است و برای پنج سال اول این طرح قرار است که با زبان بیسیک کار شود. در تهران هم اکنون دبیرستان‌هائی هستند که کارگاه کامپیوتر دارند که توسط اولیاء دانش‌آموزان تهیه گردیده است. کمودور ۶۴ یا کمودور ۱۲۸ برای آموزش و شروع کار خوب نیستند. بلکه PC آن‌هم از نوع AT برای آموزش و شروع بسیار مناسب است.  در کارگاه این‌جا فکر می‌کنم دو دستگاه     PC-ATو چهار دستگاه   PC از نوع XT وجود دارند و پنج تای دیگر ازنوع … می‌باشند. قیمت کمودور ۶۴ تا پارسال حدود ۲۰ هزار تومان بود. البته بدون تلویزیون خروجی و پرینتر و قیمت PC  حدود هفتاد تا هشتاد هزار تومان است. البته به نرخ دولتی والّا به‌صورت آزاد خیلی گران‌تر می‌باشند. فکر می‌کنم یک PC از نوع  AT با  Printer حدود ۵۰۰ هزار تومان قیمت دارد! گفتم استاد من با حقوق ۱۱۰۰۰ تومان درماه، چند سال دیگر می‌توانم کامپیوتر بخرم؟ که باعث شادی و خنده در کلاس شد. استاد گفت: شما وقتی به شهر خود بر می‌گردید، ابتدا به فکر تشکیل مرکز و کارگاه کامپیوتر باشید که حداقل باید بیست تا PC درآن باشد. چون هر کلاس حدود ۴۰ نفر دانش‌آموز دارد تا دو دانش‌آموز با یک PC کار کنند. اگر نمی‌توانید چنین کارگاهی تهیه نمائید شروع نکنید که بد مطرح کردن منجر به شکست می‌شود. برای هر کارگاه کامپیوتر دو نفر متصدی و دبیر آموزش دیده لازم است تا ۴۸ ساعت در شش روز یعنی روزی ۸ ساعت دانش‌آموزان از کارگاه استفاده نمایند. من گفتم منظور آقای بابلیان یک کارگاه برای تمام کلاس‌های سوم ریاضی شهر است که هر کلاس سوم ریاضی فیزیک یک یا دو جلسه در هفته به کارگاه برود و استاد تاٌئید نمود. ایشان ادامه داد، البته در صورت بودن لیسانسیه‌های کامپیوتر در محل می‌توان از آن‌ها نیز کمک گرفت. این طرح تدریس کامپیوتر در دبیرستان به همت آقای دکتر نجفی مطرح شده و امید است سریع حرکت کند. کشورهای عقب افتاده  مثلاً شیخ نشین‌های خلیج فارس از سال ۱۹۸۰ میلادی این طرح را در دبیرستان‌هایشان  اجرا کرده‌اند. درآینده وظیفه‌ی معلم با حضور کامپیوتر خیلی تغییر می‌کند. دیگر لازم نمی‌شود به لابلای مفاهیم اعمال برویم یعنی لازم نیست بدانیم چه‌طوری جمع می‌شود یا تفریق یا تقسیم، بلکه فکر کردن و راه حل ارائه دادن و تنوع دادن برای انسان‌ها می‌ماند و عملیات به کامپیوتر محول می‌گردد. در بعضی شهرهای  بزرگ مثل اصفهان، تبریز و… که مراکز دانشگاهی دارند کارگاه کامپیوتر هست و دبیران آن شهرها می‌توانند از همین مهر ۱۳۶۹ کار را عملاً با بردن دانش‌آموزان به کارگاه شروع کنند. اما بایستی آموزش و پرورش خود مستقلاً دست به تهیه‌ی کارگاه کامپیوتر در هر شهری بزند. در آن لحظه فکر می‌کردم که آری استاد درست می‌گوئی، وقت آن رسیده است که بنجل‌های کشورهای پیش‌رفته به قیمت برسند و کامپیوترهائی را که سال‌هاست از رده خارج  شده‌اند و ماندن آن‌ها در کشورهای سازنده‌شان جاگیر و مزاحم است با ارز کلان بخریم و مدتی سرگرم ور‌رفتن با آن‌ها شویم! آقای بابلیان مرتب می‌گفت و چیزهائی را پای تخته می‌نوشت. او اشاره کرد، هم اکنون کسانی که دست‌شان به دهن‌شان می‌رسد برای بچه‌هایشان کامپیوتر خریده‌اند و در منزل با کامپیوتر بازی می‌کنند. این کامپیوترهائی که الآن در بازار ما هست به کامپیوترهای شخصی یا میکرو کامپیوترها معروفند و… خلاصه استاد گفت و ما نوشتیم و رسماً وارد تاریخچه‌ی کامپیوتر شدیم و آن‌چه تا آخر دوره در کلاس گذشت در دو تا دفتر توسط پنجه‌ی زرّین فواد ثبت گردید و حقّا که بسیار جالب است. من به دوره‌های زیادی رفته بودم ولیکن هیچ‌کدام تازگی و گیرائی و جذابیّت این دوره را نداشت. آن‌چنان موضوع جدّی و بیدار کننده بود که تمامی ذرّات وجود و فکر انسان را به اندیشه در مورد دنیای علم و آینده وا می‌داشت. کامپیوتر واقعیتی فراسوی خیال و اوهام که هر لحظه گام‌هایش نزدیک‌تر و حضورش در صحنه‌ی زندگی ما انکار ناپذیر شده بود. ساعت ۱۲ و ربع اولین جلسه‌ی کلاس تئوری به پایان رسید و به‌سوی سلف سرویس مجتمع فنی که نزدیک انستیتو مکانیک بود روانه شدیم. ما که ژتون و کارت غذا نداشتیم از روی لیست اسامی را خط می‌زدند. چلو خورشت قلمه سبزی با ماست و خیار میل شد.  خیار فراوان بود و خوردن آزاد که تبعاتی به‌دنبال داشت! سالن غذاخوری بزرگ و قسمتی از آن توسط دیوار چوبی برای خانم‌ها جدا شده بود. در کلاس کامپیوتر فقط سه زن شرکت داشتند که از تبریز آمده بودند. برایم معلوم نشد که چرا از تبریز فقط زن فرستاده بودند! بعد از صرف نهار به طرف مجموعه سرویس‌های بهداشتی که در کنار رودخانه با نظم خاصی ساخته شده بود رفتیم. لحظه‌ی بسیار جالب و فراموش نشدنی در اولین روز دوره‌ی کامپیوتری اتفاق افتاد که موجب خنده‌های شدید و عامل اصلی آن، خوردن خیار خارج از حد بود! ساعت یک و ۲۵ دقیقه دراتاق سمعی و بصری شماره ۲۰۷ در ساختمان ۱۱۳ بنام یاسر جمع شدیم. مهندس ظفرپور مدیر کارگاه کامپیوتر مجتمع فنی لویزان با نشان دادن اسلایدها به توضیحاتی درباره‌ی تاریخچه‌ی کامپیوتر و نقش آن درحال و آینده پرداخت. از آن‌جا که اتاق را به‌خاطر دیدن اسلایدها تاریک کرده بودند نمی‌توانستیم چیزی بنویسیم. ظفرپور گفت: بهترین کامپیوترمن‌ها ریاضیدان‌ها هستند. کامپیوتر موجودی برنامه‌پذیر است و هر برنامه‌ای به او بدهی متناسب با آن پاسخ می‌دهد  یعنی میزان فعالیت کامپیوتر متناسب است با میزان دانائی شخص کامپیوترمن. شعاری هست بدین معنی که اگر به کامپیوتر آشغال بدهی آن هم آشغال پس می‌دهد!

  Rubish in Rubish out  از خیلی جهات و دیدگاه می‌توان با کامپیوتر روبه‌رو شد. ممکن است کسی سیکل اول دبیرستان باشد و توسط یک تکنیسین کامپیوتر آموزش داده شود ولی چه جوری و با چه مطالبی؟ اما در این دوره  دکتر بابلیان مرد ریاضیدان و پر کار با ۴۴ نفر لیسانس ریاضی زبده و پر انرژی و جوان هم‌چون قطار سریع‌السیر به جلو می‌رود و هرآن‌چه را که درتوان داشته باشد ارائه می‌دهد. استاد مطالب کامپیوتری را از کانال ریاضی با سرعت می‌گفت و از هم‌آهنگی و هم‌فکری و علاقه‌ی دبیران  لذّت می‌برد. چون مطلب و موضوعات جالب بود و همه باعلاقه به آن توجه می‌کردند و اکثر افراد شدیداً خواستار یادگیری بیشتری بودند و لذا دکتر بابلیان را به دویدن انداخته بودند! متاٌسفانه از مشهد وچند شهر دیگر رعایت دستورالعمل را نکرده و چند پیرمرد را معرفی کرده بودند که کشش نداشتند و جا می‌ماندند و با بهانه‌گیری‌ها به انتقاد می‌پرداختند!  در صورتی‌که مطابق بخشنامه می‌بایست از معرفی دبیر بیش از ۱۵ سال خدمت به دوره جداً خودداری می‌کردند. دکتر بابلیان که همیشه آخرین حرف را می‌زند گفت هرچه سن بالا می‌رود میزان یادگیری کاهش می‌یابد. شما چند نفر بهتر است برگردید و جا را به جوانان شهرتان بدهید که شایسته‌ی این کار هستند. ساعت سه و۴۰ دقیقه‌ی عصر به مرکز کامیپوترهای PC رفتیم. چون مطابق برنامه گروه B می‌بایست درآن جلسه در کارگاه PC باشند. فواد که همیشه در محیط به دنبال بهترین‌ها می‌گردد با آمادگی ذهنی که از قبل داشت به دنبال PC از نوع AT گشت و در همان ردیف اول آن‌را یافت و آن‌را برای خود و رضا در نظر گرفت و خطاب به دکتر بابلیان گفت بهتر نیست هر دو نفری که پشت یک کامپیوتر هستند تا آخر دوره همان‌جا باشند و برنامه‌ها را به حافظه‌اش بدهند و…؟ دکتر بابلیان با صدای بلند گفت پیش‌نهاد به‌جائی است و حق هم همین است چرا که شما مجبورید برنامه‌هایتان را برای استفاده‌های بعدی ذخیره کنید. با توصیه‌ی ایشان آقای مهرداد فرودی مربی کارگاه با زدن اتیکت به کامپیوترها و نوشتن نام دبیران، نام فواد را روی بهترین کامپیوتر موجود در مرکز لویزان نوشت. به‌وسیله‌ی مربیان کارگاه توضیحات اولیه داده شد و فواد در دفترش یادداشت می‌نمود. کرزر  Cursor یا مکان نما  جنبده‌ترین عنصر در کامپیوتر می‌باشد که در هر جائی حضور دارد و چشمک زنان راه را به راهرو نشان می‌دهد. ما در ابتدا هم‌چون کسی می‌ماندیم که برای اولین بار پشت فرمان ماشین بنشیند و بخواهد آن‌را راه ببرد. نه وسائل و دکمه ها را می‌شناختیم و نه طرز استفاده از آن‌ها را و نه ترتیب در به کاربردن‌شان را.  بنا به گفته‌ی جناب بامداد فخران مربی دیگر کارگاه که خیلی شبیه مهرداد  فتاحی دوست قدیمی فواد بود، در جلسه‌ی اول باید پشت کامپیوتر نشست و فقط به آن نگاه کرد! ساعت چهار و۱۰ دقیقه کارگاه تعطیل شد و ما به‌سوی درب مجتمع فنی حرکت و سرویس‌ها که آمدند سوار شدیم. عده‌ای جا نداشتند و راننده‌ها ابتدا نمی‌گذاشتند اضافه سوار شود، مشخص شد که حداقل یک اتوبوس کم اجاره کرده‌اند!  ناچاراً همه سوار شده و راه افتادیم. خیابان‌های شمال شهر از جمله سلطنت‌آباد و دولت و کوروش (شریعتی) و … پیموده تا این‌که وارد اتوبان‌های داخل تهران شده و به میدان آزادی (شهیاد) رسیده و از آن‌جا با عبور از خیابان‌ها و کوچه‌ها به‌صورت میان‌برّ به یافت‌آباد رسیدیم و جلو مجتمع فنی پیاده شدیم. دقیقاً یک ساعت تو راه بودیم آن‌هم با سرعت زیاد در اتوبان‌ها! با پیاده روی در محوطه به‌سوی خوابگاه درساعت پنج و۲۰ دقیقه به اتاق خود رسیده و نظافت کرده و خنک شدیم. من به نوشتن نامه‌ای دو صفحه‌ای برای همسرم پرداختم و برداشت یک روزه از دوره را برایش نوشتم. در ساعت ۷ همراه دوستان به سلف سرویس رفتیم که بسیار شلوغ بود درصف ایستادیم و کتلت و گوجه فرنگی و نان تحویل و دور هم با شوخی کردن‌ها خوردم و چای هم رویش! سپس به اتاق برگشته و بحث‌ها شروع شد. جهانتابی که تخت نبود رویش برود روی موکت کف اتاق بساطش را پهن کرد و رضا هم چون سنگین وزن بود و نمی‌توانست به طبقه‌ی دوم برود، بهانه را هم‌گامی با جهانتابی خوانده و او هم روی موکت بساط گسترانید. آقای اسماعیل احمدی مرد خوش صحبت از همدان در جای آقای رفیعی از آغاجاری مسقر شد. چون رفیعی برای دوره‌ی مکانیک آمده بود لذا پیش هم دوره‌ای‌های خود به اتاق دیگر رفت. آقای داسگر پیش همدانی‌ها آمد او مردی قوی اندام و خوش لهجه و مهندس الکترونیک بود که درهنرستان تدریس می‌کرد و برای دوره‌ی کامپیوتر آمده بود، اما نه دوره‌ای که ما دبیران ریاضی بودیم. دوره‌ی آن‌ها در مجتمع شهید شمسی‌پور در میدان ونک بود. داسگر گفت در مرکز شمسی‌پور تعداد کامپیوترها به سی تا می‌رسد ولی همه قراضه هستند! اما از نظر امکانات رفاهی مثل میوه دادن و کاغذ برای چاپ برنامه‌ها دست و دل بازند. دو شمالی حسن‌پور و یزدانی برای تلفن زدن به خانه‌شان، با رنوپنج بیرون رفته بودند. در برگشت  انگور و طالبی خریده بودند که خوردیم. در کتری برقی جمال جهانتابی چای دم کرده و نوشیدیم. من همیشه غیاباً سهم دوستم محمد داودی شمالی را ابتدا لحاظ می‌کردم و بعد سهم خودم را می گرفتم! حسن‌پور گفت شماها کی این قرارداد را امضاء کرده‌اید که به‌جای هم‌دیگر بخورید؟! وقتی که من با عشق و علاقه از داودی نام می‌بردم او خیلی حسادت می‌برد! ساعت ۱۰ شب به گروه هندسه گفتم مسئولیت‌های اعضای گروه به قرار زیر است: فواد هم‌آهنگ کننده، حسن‌پور مسئول تدارکات، یزدانی مسئول کارپردازی، طلمیمیان مسئول نظافت داخل اتاق، رضا مسئول امورخارجه، جهانتابی مسئول چای و میوه و خوردنی‌ها، اسماعیل احمدی کمک کارپرداز. دراین حال احمدی گفت: آقای ابراهیمی من با ارز رفاقتی خرید می‌کنم! نه با ارز رقابتی!  و با همین صحبت‌های خوش به خواب رفتیم. در آن زمانی‌که من مشغول نوشتن نامه به همسرم بودم رضا بیرون رفته و ملحفه خریده بود. خلاصه همه‌ی افراد از فواد الگو برمی‌داشتند آن‌چه او داشت همه می‌خواستند داشته باشند و آن‌چه او انجام می‌داد همه می‌خواستند انجام دهند. دیوار چوبی جداکننده را دیوار تخته‌ای برلن نامیدم که  فقط از نظر دید، چهار نفر را از پنج نفر جدا کرده بود.

ساعت ۵ صبح دوشنبه ۱۵/۵/۶۹  فواد طبق معمول بیدارباش داد. از پنجره‌ی اتاق کوچه‌ای در داخل محله مشخص بود که عصرها زن و بچه‌های زیادی در آن می‌لولیدند. درآن دم‌دمای صبح فقط تک و توکی برای خرید نان بیرون آمده بودند. بعد از نظافت به‌سوی سلف سرویس و با خوردن پنیر و تخم مرغ و نان و چای شکم  را پر و سپس به جلو درب مجتمع رفتیم. از آن‌جا که اتوبوس‌ها کم بودند و دیروز عده‌ای جا مانده و مسافت هم با بیشتر از چهارصد تومان کرایه طی می‌شد وقتی سرویس‌ها آمدند همه به‌سوی آن‌ها حمله بردند تا بلکه سوار شوند و جا نمانند! درآن‌حال به فکر مینی بوس‌های خط حاجی‌آباد در سنندج افتادم که به دفتر فنی می‌رفتم! با زیرکی پشت سر راننده جای گرفتم و حسن‌پور بابلی آمد در کنارم نشست. از او بوی داودی می‌آمد، مگر نه آنکه در کنفرانس ریاضی اصفهان کنار هم می‌ایستادند و با لهجه‌ی محلی مازندرانی صحبت می‌کردند!؟ حسن‌پور اهل روستای متیکلا و داودی اهل روستای درزیکلا در مازندران می‌باشند. فواد با راننده‌ی اتوبوس شروع به صحبت کرد و از چگونگی کار آن‌ها پرسید. راننده‌ی عینکی ریش تراشیده، قفل دلش را گشود و سفره‌ی اندرونش را گسترانید و یک ساعت تمام تا لویزان درد دل نمود و طعنه زد! در اتوبان آزادی ونک نزدیکی‌های پل ستارخان یک ماشین عجیب و غریب جلو اتوبوس سبز شد با دیدنش تعجب کردم و از راننده پرسیدم این چه نوع ماشینی است؟ نیمه‌ی سقفش و قسمت عقب تماماً شیشه‌ی یک‌پارچه بود و یک برف پاک‌کن مخصوص و رنگ آلبالوئی خوش دیدی داشت و چرخ‌هایش عجیب! یک خانم پشت فرمان بود و با یک سیگار در بین انگشتان، دست روی فرمان گذاشته بود و هم‌آهنگ با صف طویل ماشین‌ها حرکت می‌کرد. راننده پاسخ داد، این ماشین پورشه نام دارد و ساخت آلمان است و شاید در ایران منحصر بفرد باشد. قیمتش ۷ میلیون تومان ناقابل است. یعنی قیمت این اتوبوس بنده! گفتم مگر قیمت یک اتوبوس چقدر است؟ گفت تا ۵/۸ میلیون تومان بالا رفت ولی اکنون بین ۷ و۸ میلیون در نوسان است. گفتم این پورشه اگر مالیده شود یدکش پیدا می‌شود؟ گفت نه! این خانم خرپول فقط برای پز دادن بیرون آمده و می‌خواهد خود را به رخ ایهالناس بکشد. مرض دارد و از داشتن پول زیادی این نوع مرض‌ها زائیده می‌شود. منحصر به‌فرد بودن در جمع و داشتن چیزی که هیچ‌کس نداشته باشد و…! آقای راننده دیگر منتظر سئوال نبود خودش می‌برید و خودش می دوخت! یک شق تا لویزان حرف زد! می‌گفت من هر سرویس که از یافت‌آباد به لویزان می‌روم هزارتومان می‌گیرم. یعنی با یک حساب سرانگشتی، این آقا روزی حداقل ده هزارتومان درآمد داشت و به عبارتی  معادل یک ماه حقوق فواد! گفتم پس وضع شما خوبه؟ درجواب نالید! از دست هزینه‌ی سنگین و گرانی قطعات و… شکایت نمود. می‌گفت بچه‌ام را برده‌‍‌‌ام درسال اول دبیرستان ثبت نامش کنم ۶۰  هزار تومان از من شهریه  می‌خواستند. گفتم ندارم از کجا بیارم؟ تا بالاخره به ۵۰ هزار تومان راضی شدند! حرف‌های راننده خیلی عجیب بود، می‌گفت باعث تمام این گرانی‌ها خود دولت است و از بند و بست‌ها و دزدی‌های اصناف و تعاونی‌ها حرف می‌زد. بالاخره معلوم شد که یک شرکت‌هائی در داخل شهر تهران اتوبوس و مینی بوس‌ها را زیر نظر دارند و مطابق برنامه، سرویس‌های داخل شهری را با قرار داد به آن‌ها می‌دهند. من گفتم شما پول از آموزش و پرورش می‌گیرید یا از شرکت؟ گفت من با شرکت طرف هستم. اما شرکت با آموزش و پرورش یا جاهای دیگر قرارداد می‌بندد و…! گوش دادن به رادیوی اتوبوس یک برنامه‌ی همه روزه شده بود. همیشه در اطراف میدان آزادی تقویم تاریخ پخش می‌شد. در اتوبان‌ها به اخبار ساعت ۷ صبح گوش می‌دادیم و در نزدیکی‌های لویزان به سلام صبح بخیر و آهنگ مخصوصش که تهرانی‌ها را به جنبش می‌انداخت. ساعت هفت و۲۰ دقیقه به مجتمع فنی لویزان  رسیده و در محوطه پیاده و به‌سوی انستیتو مکانیک راه افتاده تا در کلاس تئوری کامپیوتر شرکت کنیم. تا ساعت ۵/۱۲ ظهر در ۳ جلسه خروار خروار درس در دفتر و کلّه انباشتم. موقع نهار سهم داودی را هم خوردم و ساعت یک بعد از ظهر به‌طرف کارگاه کامپیوتر و عملاً نوشتن برنامه‌ها را شروع کردم. ساعت ۵/۴ عصر به‌سوی درب مجتمع فنی و درکمین برای حمله به اتوبوس‌ها تا جای خوب و سایه گیر بیآوریم و دوباره راه برگشت به یافت‌آباد! حدود ساعت ۶ غروب به اتاق خواب‌گاه رسیده  و تا می‌جنبیدیم ساعت۷ و موقع شام و دقیقاً ساعت ۸ سلف سرویس بسته می‌شد و اگر خسته نبودیم کمی مطالعه نموده  و سپس خواب در بستر با هزاران فکر و آرزوها. این برنامه، هر روز تکرار می‌شد البته با تفاوت‌هائی و تا آخر دوره آن‌چنان شد که ما زیر خروارها مطلب گیر افتادیم. در لویزان گاه‌گاهی به سنندج تلفن می‌زدم و چند دفعه هم به منزل استاد دکتر مهندس سرفراز غزنی زنگ زده که در محضر او درس نجوم خوانده بودم و مدرک نجوم با نمره ۱۰۰%  از ایشان گرفتم که بسیار تعارف می‌کرد که به منزل‌شان بروم. دو جمعه ۱۹/۵/۶۹  و ۲۶/۵/۶۹  را تعطیل اعلام کرده بودند. که روز جمعه ۱۹/۵/۶۹ را به جمال و رضا قول داده بودم آن‌ها را به تله کابین توچال ببرم و آن بود که شبش ساعت ۵/۹ ریش زده و به حمام رفتم و بعد برای همسرم نامه‌ی دوم را در دو صفحه نوشتم، آن‌هم موزیکال و موزون و بعد خوابی پریشان  و صبح ساعت ۵ بیدارباش دادم و بعد از نظافت و صرف صبحانه که املت بود، سه نفری به رهبری فواد با دوربین و کیف پر از مدارک و کارت و کلید وپول بیرون رفتیم. ابتدا آن‌ها را به پارک شهر و از آن‌جا به تجریش و در تجریش سوار اتوبوس اوین درکه شده و در ابتدای خیابان ولنجک پیاده شدیم. جمال مسئول خرید شد و پفک و گردک خرید و با یک پیکان شخصی به ابتدای محوطه‌ی تله‌کابین رفته که نفری صد ریال شد. رضا را قبلاً در تابستان  ۱۳۶۴ به آن‌جا برده بودم و او خودش بعداً خانمش را به آن‌جا برده بود، ولیکن برای جمال تازگی داشت و حالتش شبیه همان حالت داودی بود که اولین بار او را به آن‌جا برده بودم! بلیط ورود به محوطه نفری ۵۰ ریال و در پارکینگ، ماشین‌های زیادی از انواع مدل‌ها، پارک شده بود. بلیط مینی بوس رفت و برگشت به ایستگاه یک را خریدیم نفری ۶۰ ریال شد. در ایستگاه یک، وقتی تابلوی بلیط کابین‌ها را دیدیم وحشت کردیم تا ایستگاه پنج، نفری ۱۵۰۰ ریال و از ایستگاه ۵ تا ایستگاه ۷ نیز نفری ۱۵۰۰ ریال! آری از ایستگاه یک تا ایستگاه ۷ که البته به قله‌ی توچال نمی‌رسد ۳۰۰ ریال! ابتدا بلیط تا ایستگاه ۵ تهیه شد و سوار بریک کابین با شور و نشاط اوج گرفتیم. عکس‌های جالبی انداختیم. موقع پیاده شدن در ایستگاه دو، فواد از فرط شادی فقط دوربین را در دست و کیفش را در کابین جا می‌گذارد! در محوطه‌ی ایستگاه ۲ دوربین را برای گرفتن عکس سه نفری روی اتوماتیک میزان می‌کردم که متوجه شدم کیفم نیست! ابتدا خیال کردم پیش دوستان است ولی آن‌ها با جدیّت گفتند داخل کابین جا مانده است. فوری پیش مسئولان رفته و خبردادم که یک کیف سیاه دستی حاوی مدارک وکارت و دسته کلید و مقداری پول در یک کابین جا مانده و هم اکنون در مسیر ایستگاه پنج است. پیرمردی گفت تلفن بزنید به ایستگاه ۵  و خبر دهید. همین کار انجام شد و حدود نیم ساعت من در اضطراب و دلهره  به‌سر بردم. کارت انجمن ریاضی، کارت آموزشکده‌ی اخترشناسی،گواهی‌نامه‌ی رانندگی، کارت شناسائی، چند کارت دیگر، دسته کلید مربوط به  منزل و کتاب‌خانه‌ام و حدود سه هزار تومان پول در کیف بود. خیلی نگران بودم. اگر کیفم پیدا نشود چکارکنم!؟ حداقل ۲۰ هزارتومان باید هزینه کنم تا آن کارت‌ها را دوباره صادر کنند. تازه بعضی کارت‌ها را نمی‌شه المثنی صادر نمود مثل کارت انجمن ریاضی و…! خلاصه روز را چون شب می‌دیدم. رضا و جمال هم نگران بودند حتی تبسّم هم برایمان نمی‌آمد. خداخدا می‌کردم  و بخودم دلداری می‌دادم که انشاءالله گم نمی‌شود. چون مال حلال است و نیّت بنده را نیز خدا می‌داند که پاک است. معلوم نبود که آیا کابین در سکوی دیگر خالی به سمت بالا رفته و یا کسی سوار شده؟ اگر کسی سوار شده باشد ممکن است پول‌ها را بردارد و کیف و محتویاتش را از آن بالا به کوه پرتاب کند و… نیروئی به من می‌گفت نه، آن شخص با شعور است و کیف را تحویل می‌دهد. خلاصه هزاران فکر به‌سرم  می‌زد، تا این‌که تلفن زنگ زد و خبر از ایستگاه ۵ آمد که کیف پیدا شده. من در گوشی تلفن مشخصات کارت‌ها را گفتم و آن‌ها گفتند که کیف در کابین ۸۹  به‌سوی پائین حرکت کرد آن‌را بگیرید. بعد از مدتی انتظار کابین حامل کیف فواد رسید. وقتی ایستاد کیف پاره شده را از کف آن بیرون آوردیم و با حضور ماٌمورین بازرسی شد. زیپ پاره و دسته‌ی آن کنده شده و جای پول خالی اما کارت‌ها و دسته کلید بودند. من شکر خدا را به‌جای آوردم و از آنان تشکر کردم. ولی یک معما برایم برای همیشه بی جواب ‌ماند که چه کسی آن بلا را سرکیف آورد و پول‌ها را برد؟ آیا یکی از کارکنان تله کابین فرصت را غنیمت شمرده و متمول شد؟! آیا …؟ آیا …؟ بعد سه نفری به سمت ایستگاه ۵ سوار شدیم. من برای تشکر از ماٌموران آن‌جا و البته برای یافتن پاسخ معمایم پیش ماٌموران رفتم. وقتی یک نفر به عنوان یابنده‌ی کیف احضار شد، گفت وقتی مسافرین پیاده شده بودند و کابین‌ها در سکوی برگشت به پائین قرار گرفتند و من که می‌خواستم در آن‌ها را ببندم کیف را همان‌طوری‌که هست در کف کابین دیدم. حتماً مسافری پاره‌اش کرده و…! من باز هم تشکر کردم ولی هنوز نمی‌دانم حقیقت چیست؟! معمولاً چند نفر در یک کابین می‌نشینند و شرم حضور اجازه نمی‌دهد یک نفر پول را برداشته و کیف را پاره نماید! ایستگاه ۵ خیلی شلوغ بود. به همه جا سر کشیدیم و عکس‌ها گرفتیم و سپس بلیط برای ایستگاه هفت خریدیم. من هم برای اولین بار بود که با کابین به‌سوی یال کوه‌های شمال تهران می‌رفتم. مسافت از ایستگاه ۵ تا ۷  شاید بیشتر از مسافت از ایستگاه ۱ تا ۵ باشد. در میان کابین زنی تنها با بچه‌ای ۴ پنج ساله بنام بامداد هم‌سفر ما سه نفر شد و چون کوردی حرف زدن ما را شنید،  گفت پسرها و شوهرم پیاده راه افتاده‌اند و الآن شاید در ایستگاه ۷ منتظر ما باشند! فکر کردیم یک بلو است چون می‌ترسید و وحشت کرده بود. اما من با حرف‌هائی رئوفانه و محترمانه شک او را برطرف کرده و به او آرامش خیال بخشیدم. پیاده شدن در ایستگاه ۷ خیلی صفا داشت. درحالی‌که وسط روز بود و داخل تهران همه ازگرما غرق درعرق شده بودند، درآن بالای سلسله جبال البرز باد خنک و کمی سرد می‌وزید. در بوفه‌ی آن بوی کباب بلند بود. ما فقط چای خوردیم، سه نفری در فضای باز پفک و گردک خوردیم. خانواده‌های زیادی آن‌جا آمده بودند و بساط غذا گسترده بودند. پیست اسکی و ساختمان ناتمام دوران قبل از انقلاب، برای ورزشکاران و ورزش دوستان زمستانی و تابستانی، همچنان به همان حال باقی مانده بود. من سال‌ها پیش از آن‌ها عکس گرفته بودم. البته آن‌موقع از ایستگاه ۵ تا ایستگاه ۷ تله کابین فعال نبود و ما پیاده بالا رفتیم و دوستم دکتر ارسلان راست بین، در ایستگاه ۷ در سایه خوابید، ولیکن من با دو نفر پاکستانی به سمت قله رفتم و با افتخار قله‌ی توچال را فتح کردم. در جوار پناهگاه‌های قله‌ی توچال عکس گرفته‌ام که اکنون در سایت اینترنتی شخصی فواد قابل روئیت می باشد. بعد از مدتی تصمیم به برگشت گرفته و با یک کابین تا ایستگاه یک نزول کرده و در بوفه‌ی آن‌جا هم چای خوردیم.  وقتی با مینی‌بوس به ابتدای خیابان ولنجک رسیدیم با یک پیکان نفری ۱۰ تومان به تجریش رفته و از آن‌جا با سه بار اتوبوس خط به سه‌راه آذری رسیدیم. وقتی دراتوبوس خط یک از تجریش به‌سوی توپخانه می‌رفتیم در نزدیکی‌های پل سیدخندان، به‌ناگاه راننده ترمز کشید و فریاد زد سریع پیاده شوید خطر مرگ! فشار گاز و بخار آب، تمام فضای جلو ماشین را پر نمود و جمعیت روی سر وکول هم ریختند و هر کس به زعم خود می‌خواست از دست مرگ نجات یابد و همه به سمت در عقب هجوم آوردند! من درکنار شیشه روی صندلی ناظر صحنه‌های وحشتناک بودم. همه روی هم افتاده و از در عقب هم‌چون لاشه‌های گوشت به بیرون هول داده می‌شدند و در داخل جوی عمیق کنار خیابان می‌افتادند. عده‌ای زیر دست و پا له شدند من به دنبال همه نزدیک در عقب رسیده بودم که صدای موتور وحشت همه را مضاعف نمود. مرگ را به چشم خود دیدیم. درآن لحظات به فکر تونل منا در مکه افتاده بودم که وحشت جمعیت، صدها نفر تلفات به بار آورد. خلاصه من آخرین نفری بودم که خود را از در پائین انداخته و دوربین و کیفم را محکم نگه‌داشته و به سرعت از اتوبوس دور شدم. در فاصله‌ای دور ایستادم و دیدم راننده مشغول کارهائی است و می‌گفت موتور جوش آورده و شلنگ‌ها در رفته و یا پاره شده‌اند. چند خانم که پشت سر راننده نشسته بودند آسیب دیده بودند و بخار آب در حال جوش جوراب‌های آن‌ها را به پاهایشان چسبانده بود و داد و فریاد آن‌ها بلند بود. عده‌ای از در رفتگی استخوان پا و لگن می‌نالیدند. همه رنگشان پریده بود. رضا نفس نفس می‌زد و خلاصه عجب وضعی پیش آمد! امدادی در کار نبود و بخار آب که تمام شد و موتور خاموش گردید، اتوبوس کاملاً از کار افتاد. یواش یواش ما به حالت معمولی برگشته و اتوبوس دیگری که آمد فوری سوار شدیم. این هم دومین بلای روز جمعه ۱۹/۵/۶۹ که از بیخ گوش فواد رد شد! در سه‌راه آذری با اتوبوس‌های خط یافت‌آباد که شبیه مینی‌بوس‌های خط حاجی‌آباد سنندج شلوغ‌اند با این تمایز که در تهران مردم به صف بستن عادت دارند، به‌سوی مجتمع فنی یافت‌آباد روان شده و ساعت ۵/۵ وارد اتاق ۱۱۲ شدیم. پس از نظافت به مطالعه پرداختیم. ضمن بلند شدن از روی تخت سرم محکم به لبه‌ی طبقه‌ی بالائی خورد و نزدیک بود ملاجم به دهنم بیافتد و تقریباً بی‌هوش شدم. این هم سومین بلا! از قدیم گفته‌اند تا سه نشه بازی نشه!  ساعت ۷ برای خوردن شام پائین رفتیم. دو شمالی هم اتاقی روز پنجشنبه ساعت ۵/۲ با رنوپنج به‌سوی منزل خودشان رفته و صبح شنبه می‌آمدند. از روز شنبه ۲۰/۵/۶۹  دوباره روز از نو روزی از نو. یک هفته‌ی دیگر کلاس تئوری و کارگاه کمدور و PC  اما در فازی بالاتر و فعالیت‌هائی پخته‌تر. من به نوشتن چیزهائی غیر از برنامه‌ی ریاضی می‌پرداختم. از جمله نوشتن نامه‌ها و پرینت آن‌ها که حسادت حسن‌پور را موجب می‌شد!  دو نفر از زنجان بنام تقی‌لو و خانعلی‌لو آمده بودند که آدم‌های عجیبی بودند. مخصوصاً تقی‌لو که بسیار آزار دهنده بود. آن‌ها جای دو شمالی را که در ردیف اول کلاس تئوری کنار فواد می‌نشستند گرفتند! در اتوبوس همیشه مزاحم یزدانی اهل ساری می‌شدند و جا به او نمی‌دادند. در مرکز PC  با کامپیوترAT  فواد بازی می‌کردند و برنامه‌هارا به‌هم می‌ریختند و یا پاک می‌کردند!  خلاصه لولوها غیر قابل تحمل بودند. تقی‌لو خیلی زیاد از من اقتباس می‌کرد مثلاً من یک کیسه نایلون سیاه‌رنگ با خود می‌بردم و دفتر و کتاب و جزوات و کاغذها و… را در آن می‌گذاشتم و همیشه جلو دستم روی میز بود، او نیز همین کار را بعد از دو سه روز یاد گرفت. من برای بعضی آلگوریتم‌ها راه‌های ابتکاری به دکتر بابلیان پیش‌نهاد می‌دادم او نیز خود را چهار دست و پا توی همان استخر می‌انداخت که فواد سال‌ها درآن شنا کرده بود! دکتر بابلیان همیشه حرفهای او را که نادرست بود رد می‌کرد. حسن‌پور که سیاست عجیبی داشت از در دوستی با تقی‌لو در آمده و… داستان‌هائی هست که مجال نوشتن در این‌جا نیست. در هفته‌ی دوم مهم‌ترین صحنه، آمدن شخصی بنام مهندس ابطحی از دانشگاه صنعتی شریف تهران و شرکت داده‌پردازی ایران به کلاس کامپیوتر برای سخن‌رانی در مورد هوش مصنوعی بود. ایشان روز دوشنبه ۲۲/۵/۶۹ یک جلسه در زنگ دوم و روز چهارشنبه ۲۴/۵/۶۹ دو جلسه در زنگ‌های دوم و سوم با استفاده از نوار و کمودور در کلاس که بجای مانیتور یک تلویزیون رنگی پارس بزرگ گذاشته بودند، آن‌چنان مطالب شیوا و جالب و تازه‌ای را عنوان کردند که من را واقعاً عاشق کامپیوتر کرده بود. زبان لوگو به‌عنوان زبان ساده‌ی کامپیوتر در ساختن اشکال هندسی برای من بسیار جالب بود. سخنان مهندس ابطحی را جداگانه باید در مقالی دیگر نوشت که بسیار در خور اهمیت هستند. ایشان در کانادا تحصیل کرده و از علوم کامپیوتر مطلع بود. کتاب‌هائی را معرفی کرد که بنده همان روز چهارشنبه عصر به جلو دانشگاه تهران رفته و با قرض کردن پول از رضا و جمال همه‌ی آن‌ها را خریدم. البته مدیر دوره کتاب آشنائی با مبانی کامپیوتر از استاد دکتر پرهامی ایرانی‌الاصل در دانشگاه کالیفرنیا آمریکا را به همه داد. خودکار و مداد و مدادپاکن و کاغذ نیز دادند. من در کتاب فروشی جنب انستیتو مکانیک نیز کتاب‌هائی خریداری کردم یک مدادتراش رومیزی ساخت آلمان به ۵۰۰۰ ریال و یک جعبه مدادرنگی خارجی برای دخترم به ۲۰۰۰ ریال و… اما روز جمعه ۲۶/۵/۶۹ که به استاد سرفراز غزنی قول داده بودم به منزل‌شان بروم. ساعت ۵ صبح بیدار و ریش تراشیده و حمام گرفتم و بعد از خوردن صبحانه دوربین را برداشته و تنها به‌سوی منزل استاد غزنی در جمالزاده‌ی شمالی راه افتادم. ساعت ۱۰ آن‌جا بودم مطابق آدرسی که گفته بود بدون هیچ خطا و ابهامی زنگ خانه‌شان را فشار دادم. زیر شاسی زنگ نوشته شده بود سرفراز غزنی!  بعد از دو دقیقه خود استاد در را گشود و با آن خنده‌های بامزه  و گفتن بفرمائید بفرمائید،  فواد را به خانمش معرفی نمود. همه چیز منزل، بوی استاد و افکار زیبایش را می‌داد. شربت و میوه و چای و شیرینی خوردیم و صحبت‌ها از هر دری به‌ویژه توضیحات نجومی درمیان بود. استاد کتاب جدید خود را بنام “انسان طبیعت معماری”  که هنوز چاپ نشده بود به من نشان داد. تابلوهائی از دخترانش که درخارج هستند. تابلوئی را خودش کارکرده بود. پیانوئی بزرگ درسالن خودنمائی می‌کرد و تماشای عکس‌های سیاه و سفید انگلستان که مربوط به ۵۰  سال پیش ازخودش و پدرش بود. حوالی ساعت ۵/۱۱ پسرش هامرز دوربین و سه‌پایه‌ی زیرش را آورد و گفت بابا برای نهار بیرون می‌رویم؟ معلوم شد قصد دارند فواد را به تفریح ببرند. پس از آماده شدن، استاد ماشین داتسون خارجی خود را روشن و مهیّای حرکت شدیم. من در کنار ایشان و مادر با ۲ فرزندش در ردیف عقب از طریق اتوبان پارک وی، راهی شمال شهر تهران شدیم. پرسیدم استاد قصد دارید کجا بروید؟ گفت ئیلاق! گفتم فشم؟ استاد گفت اتفاقاً از آن منطقه می‌گذریم  ولی قصد ما رفتن به میگون است. ضمن صحبت‌ها از لویزان گذشتیم و به گردنه‌ی لشکرک و از آن‌جا به زردبند و در میان درّه‌ها و کنار رودخانه جاد‌ه‌ی شلوغ را به سمت میگون طی کردیم. نقطه به نقطه پر از مردم بود بچه‌ها خود را به آب رودخانه انداخته بودند. زن و مرد کنار رودخانه در هم می‌لولیدند. بالا و بالاتر رفتیم در محلی بنزین گرفته و به میگون رسیدیم. از راهی خاکی دورکوهی چرخیده تا بر روی تپه‌ای متوقف شدیم. با مهمان‌سرای جهانگردی بسیار باصفای میگون روبه‌رو شدیم. عجب محوطه‌ی زیبا و ساختمان‌های مجللی که زمان شاه درآن منطقه ساخته شده‌اند!  از آن بالا که به چهار جهت اطراف مشرف بود، دیدن هر منظره‌ای خیلی ارزش داشت. عکسی از شهر میگون و عکسی از خانواده‌ی استاد در داخل رستوران بسیار شاعرانه گرفتم. قسمت بوفه مصفّاتر از هر جای دیگر بود. تلویزیون رنگی برنامه برای کودکان پخش می‌کرد. بچه‌های خانواده‌ها دور تلویزیون جمع شده و بازی می‌کردند. نهار خوش‌مزه‌ای خوردیم. استاد و پسرش چلومرغ و مخلفاتش، ولی ما روتنی گوساله و مخلفاتش همراه با نوشابه‌ی اضافی را سفارش دادیم. پس از خوردن نهار، گارسون صورت‌حساب را آورد بالای هزارتوان بود استاد نگذاشت که فواد حساب کند. سپس من و استاد درمحوطه‌ی پرگل و خنک به قدم زنی پرداخته و دنباله‌ی موضوع ابرآگاهی را که ایشان قبلاً مطرح کرده بود ادامه دادیم. من با اشاره به کار مهندس ابطحی که محتویات نوار کاسیو را با ضبط صوت مخصوص به حافظه‌ی کمودور خالی نمود و بعد آن کامپیوتر دارای آن‌چنان قدرتی از نظر بعضی برنامه پذیری‌ها شد که قبلاً  فاقد آن بود، به استاد رساندم که در واقع به کامپیوتر یک ابرآگاهی رسانده شد و معتقدم که مغز انسان با حدود شش میلیارد بیت حافظه تا پایان عمر ۹۰ ساله  فقط یک پنجاهم آن پر می‌شود و بقیه‌ی خانه‌ها خالی خالی از بین می‌روند. مغز انسان در واقع آماده برای پذیرفتن برنامه‌هائی از طرف فوق انسان‌ها می‌باشد و اگر توسط موجودات فضائی برنامه‌هائی مافوق اندیشه و تفکر بشر در کامپیوتر مغزمان خالی شود به ابرآگاهی می رسیم و کارهای خارق‌العاده و کارستان می‌کنیم. استاد از این بیانات فواد و هوش بالای او تمجید کرد و تحسین نمود و اعتراف کرد که از جمله کسان انگشت شماری هستم که به‌خوبی مفهوم ابرآگاهی را درک کرده‌ام. درآن لحظات که در کنار استاد غزنی در آن فضای خنک و خوش منظره قدم می‌زدم، خودم را بسیار خوش‌بخت می‌یافتم و به خود افتخار می‌کردم و شاد بودم. به یاد ترانه‌ی میگون از تاجیک افتادم که بسیار شنیده بودم. بعد از گشت و گذار به‌خاطر این‌که من به یافت‌آباد برسم ناخواسته راه برگشت به‌سوی تهران را پیش گرفتیم. در ماشین میوه خوردیم. در مسیر ماشین‌ها از هم‌دیگر سبقت می‌گرفتند و خلاصه هر کسی ماشین داشت به آن درّه آمده بود. در گردنه‌ی لشکرک که بعد از زردبند به تهران است در جلو قهوه‌خانه‌ای توقف کرده و نوشابه سرکشیدیم. عده‌ای روستائی گردو می‌فروختند و به خریدار پیش‌نهاد هزار عدد ۱۴۰۰ تومان می‌دادند. من تعجب کرده و جلو رفته داخل بحث آن‌ها شده و اطلاعاتی یافتم. در باغ پدرم در صلوات‌آباد سنندج درختان گردوی بسیار بزرگ وجود دارند که هرکدام در سال بیشتر از ۴۰ هزار گردو ثمر دارند و مردم روستا آن‌ها را ‌می‌برند و مفت می‌خورند! متصل در مسیر، بحث می‌کردیم. خانم استاد غزنی لیسانس قضائی داشت و مدتی کارمند سازمان پژوهش‌های علمی و صنعتی ایران بوده است. صحبت‌های استاد ملیح و با آن تبسّم و حالت نگاه و خنده‌ی دل‌نوازش هر شنونده‌ای را محصور می‌گرداند. با او نشستن و صحبت کردن نعمت خدادادی است. انسان هرگز از محضر او سیر نمی‌شود. پیرمردی سالم و قدرتمند و پر جنب و جوش و زنده دل و سرحال و با هوش و امیدوار و مهم‌تر از همه عاشق شناخت کائنات است. او پروفسوری مشهور و با همت او هفت منطقه در کره‌ی ماه به نام هفت دانشمند ایرانی نام گذاری شده است. چه بگویم که درخور استاد باشد؟!  وقتی وارد تهران شدیم از طریق اتوبان‌ها مرا تا میدان انقلاب ( ۲۴ اسفند سابق ) رسانید. اسرار داشت که مرا به یافت‌آباد برساند. اما با توضیحات من موافق آمد، چرا که استاد بسیار واقع بین و بی تعارف است. از محبت آن‌ها تشکر نموده و خداحافظی کرده و با دو بار سوار مینی بوس شدن در ساعت ۷ غروب وارد اتاق ۱۱۲ خوابگاه یافت‌آباد شدم. دیدم رضا و جمال آن‌قدر مطالعه کرده‌اند که سرگیجه گرفته‌اند. برای خوردن شام پائین رفتیم، در این اثنا برق رفت. چای را به محوطه بردیم و با نگاه به آسمان و دیدن هواپیماهای چشمک‌زن نوشیدیم. من شاداب و مسرور از خوش بودن آن روز برای دوستان می‌گفتم و ترانه‌ی میگون را خواندیم. آن‌ها با حالتی تعجب وار مرا می‌نگریستند. جمال این‌طور فکر می‌کردکه من مشروب الکلی خورده‌ام که آن‌همه شاداب هستم! اما رضا که سال‌ها بود فواد را می‌شناخت، حدس و گمان او را وتو نمود! تا ساعت ۵/۱۰ شب برق نبود و آن موقع که برق آمد موقع خواب بود و مجبور به استراحت شدیم. بنابراین من عملاً حدود ۴۰ ساعت از مطالعه و حل مسائل و تمرینات دور بودم درحالی‌که چند روز بیشتر به امتحان پایان دوره نمانده بود.

روز شنبه ۲۷/۵/۱۳۶۹ مجدداً  کار و برنامه‌ی معمول و کلاس تئوری مراحل پایانی را طی می‌کرد. وارد برنامه نویسی به زبان بیسیک شده بودیم. و دستورات و قوانین Basic پشت سرهم توسط دکتر بابلیان به خورد ما داده می‌شد و چون فرصت برای تکرار آن‌ها و تمرین کردن نداشتیم بسیار سنگینی می‌نمود. در واقع قابل هضم نبود و همه می‌نالیدند. آخر دوره بسیار فشرده بود. زمان بسیار کم وحجم مطالب و اهمیت موضوع بسیار زیاد بود. استاد بابلیان از دبیران می‌خواست برای حل مسائل مشکل ریاضی الگوریتم طرح کرده، هم چارت بکشند و هم با زبان Basic  برنامه‌اش را برای کامپیوتر بنویسند. اکثر اوقات ۴۲ نفر ناظر و شاهد بودند که فقط دو نفر می‌توانستند در اسرع وقت موفق به ارائه‌ی نتیجه در پای تخته بشوند و از دکتر بابلیان آفرین بشنوند. یکی سید احمد حسن‌پور بابلی بود و دیگری سید محمد فواد ابراهیمی سنندجی که الگوریتم‌های هر دو نفر درست ولی متفاوت بودند. پس از تاٌئید و تصحیح جزئییات توسط استاد بابلیان، همه‌ی کلاس آن‌ها را یاد داشت می‌کردند تا درکارگاه به کامپیوتر داده شود و جواب‌های صحییح مسائل را از کامپیوتر بگیرند. کار با کامپیوتر هم قاعدتاً درجات خود را می‌بایستی طی کرده باشد.  من گذشته از مقداری برنامه‌دادن برای حل مسائل ریاضی مثل پرینت رشته‌ی فیبوناتچی و یا محاسبه‌ی مقدار  Sin x  و یا  Cos x  از طریق بسط تیلور و یا پرینت اعداد اول بین دو عدد بسیار بزرگ با توجه به فرمول‌های مرحوم فرما و یا رسم منحنی‌های جالب و یا نوشتن مثلث‌های عددی شبیه مثلث مرحوم پاسکال و یا … به نوشتن اشعار و عبارات عاشقانه می‌پرداختم و حسادت پیرمردهائی چون حسن‌پور را بر می‌انگیختم!  روز قبل از امتحان کاغذ مخصوص از آقای فرودی گرفتم و تمامی برنامه‌هائی را که در حافظه‌ی کامپیوتر PC-AT  فواد ذخیره شده بود چاپ نمودم.

 شب سه‌شنبه ۳۰/۵/۶۹ آخرین شام را در خواب‌گاه خوردیم و وسائل وکتاب‌ها را در چمدان و ساک گذاشتیم. حسن‌پور که ماشینش را به تعمیر و رنگ و غیره داده بود همان اواخر روز دوشنبه تحویلش گرفته و قرار شد پس از خوردن صبحانه  وسائل ما سنندجی‌ها را به ترمینال غرب برساند و بلیط اتوبوس هم بخریم. لذا پنج نفری با رنوپنج شادی کنان ساعت ۶ صبح از یافت‌آباد حرکت کرده و ساعت ۵/۶ به جلو ترمینال آزادی رسیدیم. حسن‌پور و یزدانی در ماشین ماندند و ما وسائل را به‌سوی تعاونی‌ها بردیم، هر جا که رفتیم صف‌های طویل و خلاصه محشر بود و می‌گفتند اتوبوس‌ها را برای تخلیه‌ی آزادگان به مرز برده‌اند و خلاصه از هرجائی ناامید شدیم. تا این‌که فواد به‌وسیله‌ی آشنایان و البته براثر یک اتفاق بسیار استثنائی توانست سه تا بلیط برای ساعت ۴ عصر در تعاونی یک ایران پیما بیابد، آن‌هم صندلی‌های ۹ و۱۰ و۱۱ که Ok بود. فوری وسائل را به انبار تعاونی سپردیم. پول بلیط‌ها و انبار رویهم ۳۰۰ تومان شد. با دویدن خود را به حسن‌پور رسانده و این بار با یک رنوپنج مسیری را که هر روز توسط اتوبوس طی می‌کردیم تا لویزان پیمودیم. به‌موقع به کلاس کامپیوتر رسیدیم. دو ساعت اول صبح آخرین کلاس تئوری را با مقداری توجیهات دیگر توسط استاد بابلیان بسر برده و بعد من به مرکز PC رفته و چون به هر نفر دو تا دیسکت داده بودند. آن‌ها را به آقایان فرودی و فخران داده تا برایم برنامه‌های جالب ذخیره نمایند. آقای فرودی ۹۰ برنامه‌ی بسیار عالی Basic  و آقای فخران نیز برنامه‌ی شطرنج و زدن پیانو و چند ساز و موزیک دیگر و چند برنامه‌ی گرافیک را برایم ذخیره نمودند. آنگاه این دیسکت‌ها کامپیوتر PC لازم داشتند تا بتوان از آن‌ها استفاده کرد. خیلی وسوسه شده بودم که یک کامپیوتر بخرم و به آموزش دیگران بپردازم و با یک سرمایه‌ی ۵۰۰ هزار تومانی درآمد خوبی برای زندگیم بدست آورم اما…! همان کامپیوترهای از رده خارج شده‌ی مستقر در کارگاه مجتمع فنی لویزان تهران برای حتی کامپیوترمن‌های ایرانی ناشناخته بودند. من درآن مدت از اقیانوس اطلاعات فقط چند قطره را کشیدم. هرگز یادم نمی‌رود لحظاتی را که وقتی از دکتر بابلیان یا مهندس ظفرپور می‌پرسیدم که ساختمان واحد کنترل به چه صورت است؟ آن‌ها حالت رویائی بخود گرفته و با بیان جملات و کلمات آن‌چنانی چون فنومن‌های فوق هادی و پروسسور و سیستم عامل و… به توجیهات خیالی می پرداختند. جالب این بود که خیال می‌کردند جواب سئوال فواد را داده‌اند!  فواد هم شبیه آن‌ها به تصوّر چیزهائی خیالی در ذهن مشغول است!  آقای فرودی یک جادیسکت خصوصی به من داد و دو تا دیسکت درآن قرار گرفتند. سپس برای شرکت در امتحان به انستیتو مکانیک برگشتم. ساعت ۱۰ و ربع دکتر بابلیان با مطرح کردن ده تا سئوال جانانه دو ساعت تمام همه را مشغول پاسخ دادن به آن‌ها روی کاغذهای خط دار نمود. من به‌خوبی و به‌طور مفصل همه‌ی ده سئوال را پاسخ دادم. من یک اصطلاح کامپیوتری را همیشه به‌کار می‌بردم. Load  لودکردن یعنی وقتی برنامه‌ای با هزاران کلمه در حافظه‌ی کامپیوتر Save  ذخیره شده باشد با زدن دکمه‌ی Load  در یک نانوثانیه زمان، تمامی آن برنامه روی مانیتور ظاهر می‌شود. نانوثانیه واحد زمان برای کامپیوتر نسل چهارم است. فواد نیز در موقع امتحان کافیست یک بار سئوالات را بخواند و سپس با زدن F3 یا دکمه  Load تمامی آن‌چه را که لازم است از نوک قلمش روی صفحات کاغذ می‌چکاند. پرسش‌نامه‌هائی هم پر گردید و خلاصه بعد از تحویل ورقه‌ی امتحانی به صرف آخرین نهار در لویزان تهران مبادرت و سپس جلسه‌ی اختتامیه با حضور دکتر بابلیان و مهندس نیک خو برگزارگردید. کارنامه‌ها بین افراد توزیع شد. کارنامه‌ی بسیار جالب کامپیوتررانی فواد واقعاً دیدنی و ارزشمند است. آدرس هر ۴۴ نفر برای همه تکثیر شده بود. خداحافظی نهائی از همه و به‌خصوص از دو شمالی به عمل آمد. بعد من و جمال و رضا در ساعت ۵/۱ عصر با اتوبوس خط ۸ به طرف تهران مرکزی حرکت کرده و در پیچ شمیران پیاده شدیم و با مینی‌بوس به جلو دانشگاه تهران رفته و باز چند جلد کتاب دیگر از جمله گرافیک کامپیوتری خریدم. با اتوبوس خط به‌سوی ترمینال غرب و ساعت ۵/۳ به آن‌جا رسیدیم. وسائل را از انبار تعاونی گرفته و به جعبه‌ی اتوبوس سنندج سپرده و سوار شدیم و ساعت ۴ عصر حرکت نمودیم. روی صندلی۱۲ پسری اهل بوئین زهرا نشسته بود که به سنندج می‌آمد تا برگ پایان خدمتش را بگیرد. چون سربازی را در مریوان سپری کرده بود. می‌گفت یک برادر اسیر دارد که امروز و فردا می‌آید. سه تا گاو چاق برای نذری و خیر مقدمش آماده کرده بودند. از اوضاع و احوال خانواده‌اش خیلی گفت. تا کلاس چهارم ابتدائی درس خوانده بود. گفت باغ داریم و دام‌داری می‌کنیم. ترک بودند و یک دختر هم نامزد او بود. با حسابی سرانگشتی معلوم شد که آن پسر ماهی شصت هزار تومان در آمد دارد. یعنی شش برابر حقوق فواد!  سیگار می‌کشید و حرف‌های عجیب و غریب می‌زد. گاهی من و جمال پیش هم و گاهی با رضا اختلاط می‌کردم. تا این‌که ساعت ۵/۹ شب به همدان رسیدیم برای شام توقف نمودیم. اما من شام نخوردم. ولی رضا و جمال خوردند. در فاصله‌ی همدان سنندج مرا خواب ناخوشی فرا گرفته بود. ساعت ۵/۱۲ به دور میدان انقلاب ( شاه سابق ) سنندج رسیده و پس از خداحافظی از هم‌کاران، سوار بر تاکسی حسن دبیقیان در سرکوچه‌ی ایلام در خیابان اکباتان پیاده شده و یک اسکناس ۲۰۰ ریالی به حسن داده شد و سرانجام به دیدار خانواده‌ام شاد گشتم. این بود داستان اولین سفر کامپیوتری فواد به تهران.

سید محمد فواد  ابراهیمی

مدرس ریاضیات و کامپیوتر مراکز تربیت معلم سنندج

۱۴ الی ۳۰  مرداد  ۱۳۶۹  شمسی

INDEX

یک دیدگاه برای ”آشنائی با PC در لویزان تهران

  1. الحق که خاطره شیرینی بود.برایم مثل تونل زمان بود چون خود من از اولین دانش آموزان دوره آزمایشی در دبیرستان شهید قصری بودم به مدرسی آقای حسینی. یادش بخیر چه دوران شیرینی بود. همین دوره مرا وارد دنیای کامپیوتر کرد. حالا من دارای مدرک لیسانس کامپیوتر رشته نرم افزار هستم. ولی شیرینی آن روزها را ندارد.

پاسخ دهید